مرتضى مطهرى

496

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

كه در مرز فلان حادثه اتفاق افتاده است . ولى مركز چون خبرى از مرز دريافت نكرده است مىگويد : نه . چرا مىگويد نه ؟ براى اينكه مىگويد اگر چنين حادثه‌اى بود به ما گزارش مىدادند . پس واقعيت مطلب اين است كه از مرز گزارش نداده‌اند ، ولى بعد ذهن حكم مىكند كه چون خبر نداده‌اند پس چيزى نيست . شما كه دست مىكنيد در جيبتان و دنبال پنج ريالى مىگرديد ، از حستان مىخواهيد استفاده كنيد ، ولى حس شما به شما خبر نمىدهد ، يعنى نمىگويد كه پنج ريالى هست ، اما ذهن شما مىگويد : « نيست » . اگر بگوييد : « عدم الوجدان لا يدلّ على عدم الوجود » ، مىگوييم : درست است ، عدم الوجدان لا يدل على عدم الوجود ، ولى اينجا به گونه‌اى است كه فورا يك قياس ذهنى به اين صورت تشكيل مىشود كه : اگر پنج ريالى در جيب من وجود مىداشت من وجود او را لمس مىكردم ، ولى لمس نكرده‌ام پس وجود ندارد . الآن حكم ذهن من اين است كه پنج ريالى در جيب من وجود ندارد چون من آن را لمس نكردم . اين خودش يك شناخت است ولى شناختى است كه از راه اينكه از بيرون به شما هيچ خبرى نداده‌ام شما اين شناخت را پيدا كرده‌ايد . و اين چقدر اشتباه است كه انسان خيال كند كه همهء شناختها انعكاسهاى مستقيمى است كه از عالم بيرون در ذهن ما پيدا مىشود ؛ يعنى اگر ذهن يك سلسله قدرتهاى انتزاعى نمىداشت شناخت انسان چقدر ضعيف و ناقص بود . ما كه از عالم حيوانات خبر نداريم ؛ شايد حيوان چون تفكر ندارد و انتزاع ندارد وقتى كه حسش چيزى به او خبر مىدهد ديگر ذهنش خبرى از آن چيز ندارد ، يعنى ذهنش غافل محض است . ولى انسان كه داراى تفكر است يك سلسله شناختهايش از راه خبر ندادن‌هاى حواس است ؛ يعنى با يك قدرت خاصى كه دارد يك قياس تشكيل مىدهد و مىگويد : حس به من خبر نداده است ولى اگر وجود مىداشت حس خبر مىداد . چون حس خبر نداده است پس وجود ندارد . پس من حكم مىكنم حتما چنين چيزى نزد من وجود ندارد . از اين جهت است كه اين رابطه برقرار كردن ميان اعدام و اين رابطهء اعتبارى ميان عدم علت و عدم معلول ، با اينكه واقعيتى ندارد و در واقع عدم الرابطه است ولى در عين حال همين رابطهء اعتبارى ميان اعدام كمك مىكند به معرفت و شناخت انسان و عجيب هم كمك مىكند . پس اين اعتبار ، نيش غولى و بىفايده نيست ، بلكه اعتبارى است كه براى ذهن لازم بوده است .